
........... محمد جواد از قدمی که داشت توی این راه برمیداشت مطمئن بود و میخواست این اطمینان رو به ثمین همxa0 بده که این راه برای ثمین سراسر امنیت هست. محمد جواد:سلام ثمین جان؟ ثمین:سلام خوبی؟ -چرا اینقدر دیر اومدی؟ محمد جواد فقط 12 ساعت به ثمین زنگ نزده...
ادامه مطلب
........... صبح یه روزxa0 زمستونی محمد جواد وارد شرکت میشه و اولین کاری که میکنه میره اتاق سینا. سینا 18 سالشه و پسر خیلی مودب و باهوشیه اون توی سن کمتر از الانش که بوده خواهرش رو از دست میده. نرگس خواهر سینا یه روز که داشته از دانشگاه به سمت خونهمیرفت...
ادامه مطلب
.......... عصر شد اما هنوز آفتاب داشت به زمین سرکشی میکرد نورش مثل نورعشقی بود که در دل محمد جواد خود نمایی میکرد. محمد جوا نمیتونست که با شماره همراه تماس بگیره و به همین جهت تصمیم میگیره که خودشو به تلفن عمومی برسونه و از اونجا با ثمین تماس بگیره. ...
ادامه مطلب
....... اوایل ماه رمضون محمد جواد ماموریتش تموم شده بود و در تمام طول زمانی که داشت ماموریتش رو به پایان میرسوند اسم و فکر ثمین حتی یک لحظه از خاطرش کنار نمیرفت. بعد از رسیدن اولین کاری که کرد به ثمین پیام داد..... محمد جواد:سلام خوبی ثمین جان؟ ثمین ...
ادامه مطلب