خان اول(سرگردانی) بخش چهارم:

خرید بک لینک
... محمد جواد باخوندن پیام ثمین بدنش سرد شد اما یه حس درونی بهش میگفت نیمه گمشده اش رو پیدا کرده اما حکمتشو نمیدونست.

محمد جواد:متاهلی؟واقعا

ثمین:آره

محمد جواد:ببین من واقعا دوست دارم احساس میکنم که سالها میشناسمت برام آشنایی

-:میخوام که بهم فرصت بدی

ثمین:آقای محترم لطفا مراقب حرفاتون باشید من متاهلم

محمد جواد:من که حرفی نزدم فقط حسی که از دلم رو نسبت بهت دارم رو گفتم

-:میخوام ثابت کنم که برام باارزشی و ادعامو الکی نگفتم

ثمین:من فقط به شما به چشم یه دوست اجتماعی نکاه میکنم لطفا برای شما هم غیر از این نباشه

-:من شرایطم فرق داره و نمیتونم چیزی رو که میخواید عملی کنم

محمد جواد:باشه ناراحت نشو منظوری نداشتم فقط حسمو گفتم

ثمین:باشه منم بهش احترام میذارم

-: پس لطفا رعایت کنید.

محمد جواد:منم میخوام دوستیمون توی دنیای مجازی ادامه داشته باشه

-:میتونی روی من مثل یه دوست حساب کنی

ثمین:ممنون لطف دارین

اما این حرف دل محمد جواد نبود و چون نمیخواست ثمین رو از دست بده قبول کرد که فقط مثل یه دوست باشن

و نه بیشتر.

محمد جواد:خب چه خبر دیگه؟

ثمین : سلامتی

محمد جواد:من تک فرزندم و پدرم هم فوت کرده و اون زنه هم رفت یعنی ولم کرد

ثمین:خدا بیامرزدش

محمد جواد: ممنون

ثمین : منظورت از زنه مادرته؟

محمد جواد:آره

ثمین: چرا رفت؟

-:مگه کسی پیدا میشه که بچه اش رو ول کنه؟کدوم مادری این کارو میکنه؟

محمد جواد:برام مهم نیست

-: من خیلی توی زندگیم سختی کشیدم

-: هرکاری بگی کردم

-: از روز اول روی پای خودم بودم

-: هم کار کردم هم درس خوندم

-: هرموقعیتی هم که دارم خودم بدست آوردم و از این بابت از خدا ممنونم و شکر میکنم

-:شکایتی هم ندارم

ثمین:آخی ,میدونم خیلی سخته اما مادرت نباید این کارو میکرد

محمد جواد: اون ازدواج کرده الانم پیش شوهرشه

ثمین: خب برو ببینش

محمد جواد: چند بار رفتم اما نشد,یعنی شوهرش نذاشت

ثمین:مهم نیست مهم اینکه تو سالمی و به چیز هایی که میخواستی رسیدی

محمد جواد: آره شکر

-:من هرچیزی رو که ارداده کنم بدست میارم

-: برای خودم یه قانونی دارم

-:و اون قانون (بایده)یعنی باید بدست بیاری هیچ چیز نمیتونه جلوی ارادمو بگیره

-:یه سوال بپرسم؟

ثمین:بگو

محمد جواد:نظرت در مورد من چیه

-: راستشو بگو ناراحت نمیشم

ثمین: گفتم که من فقط برات بعنوان یه دوست احترام قائلم و بیشتر از این نمیتونم

-: هرکاری هم که از دستم بر بیاد انجام میدم

محمد جواد:یعنی هیچ حسی نداری نسبت به من

ثمین:وااا نه همونی بود که گفتم

محمد جواد:خب توام از خودت بگو

ثمین : چی بگم؟

محمد جواد: چند نفرین,برادر ,خواهر.... داری ؟ نداری؟

-: اهل کجایی؟

ثمین: پدرو مادرم یزدن

-:اما خودم محلات زندگی میکنم

الان یک ماهه ندیدمشون

محمد جواد: خب برو بهشون سر بزن چرا نمیری

ثمین: وقت نمیکنه منو ببره منم نمیتونم تنها برم

محمد جواد: کی؟

ثمین: شوهرم

-:ماشینمونم مشکل داره

محمد جواد: شغل شوهرت چیه؟

ثمین: توی اداره ثبت احوال کار میکنه

-: اما یه مدت هم توی کار ماشین بود

محمد جواد:از زندگیت راضی هستی؟

ثمین: چرا میپرسی؟

محمد جواد: هیچی فقط میخواستم بدونم

ثمین: من باید برم ببخشید

محمد جواد: باشه عزیزم مزاحم نمیشم از آشنایی باهات و هم صحبتیت خوشحال شدم

ثمین: همچنین,خدانگهدار.

محمد جواد:زنده باشی خدانگهدار مراقب خودت باش

ثمین: چشم,خدا نگهدار

محمد جواد : خدا نگهدار

اون روز تموم شد و محمد جواد با هزاران سوال توی ذهنش تنها موند

با خودش گفت:خب اگه به من حسی نداره چرا جوابمو میده؟

-:نه بابا این که دلیل نمیشه

-:خب شایدم از زندگیش راضی نیست؟

-:نه بابا بازم فکر نمیکنم اینجوری باشه

-:خب شایدم احساس تنهایی میکنه و میخواد دردو دل کنه مثل هر آدم دیگه ای

-:شایدم

-:شایدم

-:شایدم

-:شایدم

-:و هزاران شاید دیگه که ذهنشو مشغول کرده بود

و اون شب تا صبح به این شاید ها و سوالات در ذهنش فکر کرد

اما به جوابی نرسید.

19 بهمن 1395:

درست فردای اون روز دوباره به ثمین پیام داد

محمد جواد: سلام صبح بخیر

ثمین: سلام صبح شما هم بخیر

محمد جواد:خوبی؟

-:چیکارا میکنی؟

ثمین : نه خوب نیستم

-: تازه از خواب بیدار شدم

-:بدنم درد میکنه احساس کوفتگی میکنم

محمد جواد:حتما دیر خوابیدی یا کار سنگین کردی

ثمین: آره دیروز بوفه رو تمیز کردم و یه کم جابجاش کردم

-: کمرم درد گرفت

محمد جواد: الهی بمیرم

-:خب چرا شوهرت جابجا نکرد که تمیز کنی؟

ثمین: نبود کار داشت

محمد جواد : مگه تا کی سرکاره؟

ثمین: تا 4

-: اما من ظهر اینکارو کردم

محمد جواد : مراقب خودت باش عزیزم

-: نباید به خودت فشار بیاری

ثمین: چشم

محمد جواد: ممنون

-:خب برنامه ات چیه؟

ثمین: برنامه چی؟

محمد جواد: منظورم اینکه امروز برنامه خاصی نداری؟

ثمین: میخوام صبحونه بخورم

محمد جواد: نوش جونت

-: صبحونه چی داری؟

ثمین:حلیم گرفته جات خالی

محمد جواد: نوش جونت عزیزم

-:میخوای برو صبحونه بخور بعد بهت پیام میدم؟

ثمین:باشه من میرم الان تازه بیدار شدم برم صورتم رو بشورم

-: صبحونه بخورم .

محمد جواد : باشه عزیزم

-: صبحونه ات تموم شد بهت پیام میدم

ثمین:باشه فعلا

محمد جواد: فعلا

بعد از چند دقیقه محمد جواد به ثمین پیام داد:

محمد جواد:ثمین خانوم؟

جوابی نیومد,با خودش گفت حتما کار داره بیکار نیست که همش بشینه جواب منو بده

سعی کرد سرشو با کار گرم کنه و دوباره بهش پیام بده

بعد از چند دقیقه دوباره پیام داد

محمد جواد:ثمین خانوم؟

جواب نداد

محمد جواد: حالت خوبه؟

-: نگرانت شدم

ثمین: نه خوب نیستم

محمد جواد: چرا چی شده؟

-: کسی ناراحتت کرده

ثمین:بیخیال مهم نیست

محمد جواد: چرا برای من مهمه

-: مگه نگفتی مثل دوتا دوستیم؟

-: پس باید به من بگی چی شده؟

ثمین: میگم که مهم نیست

-:خودم جوابشونو میدم

محمد جواد: جواب کی رو؟

ثمین: بعضی ها واقعا بیشعورن بخدا

محمد جواد: چرا چی شده

-:کسی چیزی گفته؟

ثمین:یه سری میان pv پیام میدن

-: چرت و پرت میگن

محمد جواد: خب بلاکشون کن

ثمین:همین کارو میکنم

-: اما یکی دوتا که نیستن

محمد جواد:خب چی گفتن مگه

-:که اینقدر اعصابت خرده

ثمین: یکیشون خیلی بد حرف زد

محمد جواد: خب جوابشونو نده

-:بعضی ها مریضن دنبال درد سرن

-: چی گفت مگه؟

ثمین: یه پسره بهم پیام داده و

-: حرفای زشت میزنه

محمد جواد نسبت به حسی که به ثمین داشت با خودش گفت که باید یه کاری کنم

تا متوجه بشه که من قصد بدی ندارم و نمیخوام سوء استفاده کنم

محمد جواد: لینکشو بده به من

-: من جوابشو بدم

-: تا بفهمه تنها نیستی

-: یه نفر پشتته

ثمین: چی میخوای بگی؟

محمد جواد: تو بده کاری نداشته باش

-: برات عکس میگیرم میفرستم

ثمین: لینکو میفرسته براش......

لطفا خواهش میکنم نظرتونو بگید

خان اول(سرگردانی) بخش دهم (آخر)...

ما را در سایت خان اول(سرگردانی) بخش دهم (آخر) دنبال می‌کنید

برچسب: اولسرگردانی, نویسنده: بازدید: 76 تاريخ: شنبه 13 آبان 1396 ساعت: 13:36

صفحه بندی