خان دوم(تولد عشق)بخش اول:

خرید بک لینک
.......

اوایل ماه رمضون محمد جواد ماموریتش تموم شده بود و در تمام طول زمانی که داشت ماموریتش رو به پایان

میرسوند اسم و فکر ثمین حتی یک لحظه از خاطرش کنار نمیرفت.

بعد از رسیدن اولین کاری که کرد به ثمین پیام داد.....

محمد جواد:سلام خوبی ثمین جان؟

ثمین توی این مدتی که از محمد جواد خبر نبود توی فکرش بود اما فقط نگرانیش بعنوان یه دوست معمولی بود

چون ثمین هنوز عاشق نشده بود و محمد جواد رو در حد دوست میدونست , دوستی که داره یواش یواش رنگ

تازه ای به زندگی ثمین میده.

ثمین:سلام

-ممنون من خوبم

-تو خوبی؟کی اومدی؟

محمد جواد:من تازه اومدم

-تا رسیدم گفتم به تو خبر بدم

ثمین:خوب کردی ممنون

-چه خبر خوش گذشت؟

محمد جواد:برای خوش گذرونی نرفته بودم

-همش خطر بود

محمد جواد با این حرف داشت ثمین رو کنجکاو میکرد و ثمین هم از روی حس کنجکاوی که داشت پرسید:

ثمین:تو مگه میری ماموریت

-چیکار میکنی؟

-چرا خطر

-درضمن چرا همش دیر میای

-بی خبر میری؟

محمد جواد:داستانش مفصله

-اینجوری نمیتونم بگم

ثمین هرچند که محمد جواد رو مثل یه دوست میدونست حسی داشت که بهش میگفت میشه بهش اعتماد

کرد.چون کسی که توی یه رابطه ساده به خودش جرات میده و بزرگترین رازهای زندگیش رو بیان میکنه

یعنی بین خودش و اون شخص داره پل اعتماد ساخته میشه.

ثمین:پس چجوری میتونی بگی؟

محمد جواد:میتونم بهت زنگ بزنم؟

ثمین به علت حس اعتمادی که داشت و میدونست که بی وفایی نمیبینه گفت:.....

ثمین:تو شماره ات رو بده من بزنگم

محمد جواد:من شماره ندارم

ثمین:چجوری میخوای زنگ بزنی پس؟

محمد جواد:تو شماره ات رو بده

-من عصری باهات تماس میگیرم

ثمین:چرا الان نمیزنی؟

محمد جواد:الان نمیتونم واقعا

-باید برم بیرون باهات تماس بگیرم

ثمین از این رفتارای محمد جواد بهت زده بود نمیدونست که داره توی چه راهی قدم میذاره اما از اینکه اعتماد

داشت مطمئن بود.

نزدیکای عصر شد.........

لطفا نظرتونو بگید...


خان اول(سرگردانی) بخش دهم (آخر)...

ما را در سایت خان اول(سرگردانی) بخش دهم (آخر) دنبال می‌کنید

برچسب: دومتولد, نویسنده: بازدید: 74 تاريخ: دوشنبه 15 آبان 1396 ساعت: 22:05

صفحه بندی