................
محمد جواد:سلام سینا خوبی؟
سینا:سلام قربان خوبم مچکرم ممنون
سینا بدون معطلی اون خطی رو که قول داده بود
میده به محمد جواد.
محمد جواد:ممنون سینا جان خیلی لطف کردی
سینا:خواهش میکنم انجام وظیفه بود
-قربان فقط باید 12 ساعت صبر کنید که فعال بشه
محمد جواد:باشه ممنون لطف کردی
سینا خیلی ذهنش درگیر بود که برای چه منظوری خط رو میخواد اما
در حیطه اختیاراتش نبود بیش از حد سوال
کنه برای همین چیزی نگفت اما همیشه کنجکاو بود و میخواست دلیلش رو بدونه.
محمد جواد بعد از گرفتن خط هنگامی که از شرکت خارج شد
اولین کاری که کرد از بیرون با ثمین تماس گرفت.
محمد جواد:سلام ثمین جان خوبی؟
ثمین:سلام ممنون تو خوبی؟
-چه خبر؟
محمد جواد:الهی شکر همه چی خوبه
راستی خواستم یه خبری بهت بدم
ثمین:خط گرفتی؟
محمد جواد:واااااااای آره عزیزم
ثمین:وااااای چه خوب
محمد جواد از این همه اشتیاق ثمین به وجد اومده بود و
خیلی بیشتر از قبل برای انتخابش مصمم و با اراده تر
شده بود.چون شوق و اشتیاق ثمین رو با تمام وجودش حس میکرد
محمد جواد:چطور؟
ثمین:آخه دیگه راحت تر میتونیم حرف بزنیم
و دیگه تو مجبور نیستی از بیرون زنگ بزنی
محمد جواد:آره عزیزم خوب شد
اینجوری خیال منم راحت تره
مدتی گذشت و ثمین و محمد جواد از طریق خطی که
سینا برای محمد جواد گرفته بود صحبت میکردن
توی این مدت خیلی بهم وابسته شده بودن.
البته ثمین حسش بیشتر از مح خان اول(سرگردانی) بخش دهم (آخر)...ما را در سایت خان اول(سرگردانی) بخش دهم (آخر) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 60
...........
محمد جواد از قدمی که داشت توی این راه برمیداشت مطمئن بود
و میخواست این اطمینان رو به ثمین هم
بده که این راه برای ثمین سراسر امنیت هست.
محمد جواد:سلام ثمین جان؟
ثمین:سلام خوبی؟
-چرا اینقدر دیر اومدی؟
محمد جواد فقط 12 ساعت به ثمین زنگ نزده خان اول(سرگردانی) بخش دهم (آخر)...ما را در سایت خان اول(سرگردانی) بخش دهم (آخر) دنبال میکنید
برچسب: دومتولد, نویسنده: بازدید: 59
...........
صبح یه روز زمستونی محمد جواد وارد شرکت میشه و اولین کاری که میکنه میره اتاق سینا.
سینا 18 سالشه و پسر خیلی مودب و باهوشیه اون توی سن کمتر از الانش
که بوده خواهرش رو از دست میده.
نرگس خواهر سینا یه روز که داشته از دانشگاه به سمت خونهمیرفت خان اول(سرگردانی) بخش دهم (آخر)...ما را در سایت خان اول(سرگردانی) بخش دهم (آخر) دنبال میکنید
برچسب: دومتولد, نویسنده: بازدید: 61
..........
عصر شد اما هنوز آفتاب داشت به زمین سرکشی میکرد نورش مثل نورعشقی بود که در دل محمد جواد خود نمایی میکرد.
محمد جوا نمیتونست که با شماره همراه تماس بگیره و به همین جهت تصمیم میگیره که خودشو به تلفن عمومی برسونه و از اونجا با ثمین تماس بگیره. خان اول(سرگردانی) بخش دهم (آخر)...ما را در سایت خان اول(سرگردانی) بخش دهم (آخر) دنبال میکنید
برچسب: دومتولد, نویسنده: بازدید: 59
ما را در سایت خان اول(سرگردانی) بخش دهم (آخر) دنبال میکنید
برچسب: اولسرگرداني, نویسنده: بازدید: 60