....... اوایل ماه رمضون محمد جواد ماموریتش تموم شده بود و در تمام طول زمانی که داشت ماموریتش رو به خاتمه میرسوند اسم و فکر ثمین حتی یک لحظه از خاطرش کنار نمیرفت. بعد از رسیدن اولین کاری که کرد به ثمین پیام داد..... محمد جواد:سلام خوبی ثمین جان؟ ثمین توی این مدتی که از محمد جواد خبر نبود توی فکرش بود اما فقط نگرانیش بعنوان یه دوست معمولی بود چون ثمین هنوز عاشق نشده بود و محمد جواد رو در حد دوست میدونست , دوستی که داره یواش یواش رنگ تازه ای به زندگی ثمین
برچسب:
نویسنده: سجاد نیکنام
عصر شد اما هنوز آفتاب داشت به زمین سرکشی میکرد نورش مثل نورعشقی بود که در دل محمد جواد خود نمایی میکرد.محمد جوا نمیتونست که با شماره همراه تماس بگیره و به همین جهت تصمیم میگیره که خودشو به تلفن عمومی برسونه و از اونجا با ثمین تماس بگیره.
محمد جواد:سلام خوبی؟ثمین:سلام شما خوبی؟محمد جواد:شما کیه؟- مگه آدم دوستشو شما صدا میکنهثمین:محمد جواد:خودت خوبی؟ثمین : آره بد نیستم-محمد؟یه چیزی بگم؟محمد جواد:جانم بگوثمین:صدات خیلی قشنگهمحمد جواد:خواهش میکنم عزیزم-قابلتو ندارمثمین:-راستی از کجا داری زنگ میزنی؟
برچسب:
نویسنده: سجاد نیکنام
محمد جواد از قدمی که داشت توی این راه برمیداشت مطمئن بودو میخواست این اطمینان رو به ثمین هم
بده که این راه برای ثمین سراسر امنیت هست.محمد جواد:سلام ثمین جان؟ثمین:سلام خوبی؟-چرا اینقدر دیر اومدی؟محمد جواد فقط 12 ساعت به ثمین زنگ نزده بود و با خودشفکر میکنه که آیا ثمین وابسته شده؟آیا نبودنش اینقدر توی روحیه ثمین تاثیر میذاره؟محمد جواد:عزیزم من تا کارم تموم شد-بلافاصله با تو تماس گرفتم-معذرت میخوام اگه ناخواسته باعث ناراحتیت شدمثمین:میدونم حق با توئه اما برام سخت بود-خودمم نمیدونم چرا؟ثمین یه حس
برچسب:
نویسنده: سجاد نیکنام
........... صبح یه روز زمستونی محمد جواد وارد شرکت میشه و اولین کاری که میکنه میره اتاق سینا. سینا 18 سالشه و پسر خیلی مودب و باهوشیه اون توی سن کمتر از الانش که بوده خواهرش رو از دست میده. نرگس خواهر سینا یه روز که داشته از دانشگاه به سمت خونهمیرفته توی راه سوار ماشین میشه تا اونو به خونه برسونن.اما وسط راه راننده از مسیر اصلی نمیره و نرگس رو میبره به جایی که خودش میخواد. راننده نرگس رو از ماشین میاره بیرون و متاسفانه به نرگس 22 ساله تجاوز میکنه و شدید
برچسب:
نویسنده: سجاد نیکنام
................ محمد جواد:سلام سینا خوبی؟
سینا:سلام قربان خوبم مچکرم ممنونسینا بدون معطلی اون خطی رو که قول داده بودمیده به محمد جواد.محمد جواد:ممنون سینا جان خیلی لطف کردیسینا:خواهش میکنم انجام وظیفه بود-قربان فقط باید 12 ساعت صبر کنید که فعال بشهمحمد جواد:باشه ممنون لطف کردیسینا خیلی ذهنش درگیر بود که برای چه منظوری خط رو میخواد امادر حیطه اختیاراتش نبود بیش از حد سوالکنه برای همین چیزی نگفت اما همیشه کنجکاو بود و میخواست دلیلش رو بدونه.محمد جواد بعد از گرفتن خط هنگامی که از شرکت خارج شداولی
برچسب:
نویسنده: سجاد نیکنام
................
محمد جواد:سلام سینا خوبی؟
سینا:سلام قربان خوبم مچکرم ممنون
سینا بدون معطلی اون خطی رو که قول داده بود
میده به محمد جواد.
محمد جواد:ممنون سینا جان خیلی لطف کردی
سینا:خواهش میکنم انجام وظیفه بود
-قربان فقط باید 12 ساعت صبر کنید که فعال بشه
محمد جواد:باشه ممنون لطف کردی
سینا خیلی ذهنش درگیر بود که برای چه منظوری خط رو میخواد اما
در حیطه اختیاراتش نبود بیش از حد سوال
کنه برای همین چیزی نگفت اما همیشه کنجکاو بود و میخواست دلیلش رو بدونه.
محمد جواد بعد از گرفتن خط هنگامی که از شرکت خارج شد
اولین کاری که کرد از بیرون با ثمین تماس گرفت.
محمد جواد:سلام ثمین جان خوبی؟
ثمین:سلام ممنون تو خوبی؟
-چه خبر؟
محمد جواد:الهی شکر همه چی خوبه
راستی خواستم یه خبری بهت بدم
ثمین:خط گرفتی؟
محمد جواد:واااااااای آره عزیزم
ثمین:وااااای چه خوب
محمد جواد از این همه اشتیاق ثمین به وجد اومده بود و
خیلی بیشتر از قبل برای انتخابش مصمم و با اراده تر
شده بود.چون شوق و اشتیاق ثمین رو با تمام وجودش حس میکرد
محمد جواد:چطور؟
ثمین:آخه دیگه راحت تر میتونیم حرف بزنیم
و دیگه تو مجبور نیستی از بیرون زنگ بزنی
محمد جواد:آره عزیزم خوب شد
اینجوری خیال منم راحت تره
مدتی گذشت و ثمین و محمد جواد از طریق خطی که
سینا برای محمد جواد گرفته بود صحبت میکردن
توی این مدت خیلی بهم وابسته شده بودن.
البته ثمین حسش بیشتر از مح
برچسب:
نویسنده: سجاد نیکنام
...........
محمد جواد از قدمی که داشت توی این راه برمیداشت مطمئن بود
و میخواست این اطمینان رو به ثمین هم
بده که این راه برای ثمین سراسر امنیت هست.
محمد جواد:سلام ثمین جان؟
ثمین:سلام خوبی؟
-چرا اینقدر دیر اومدی؟
محمد جواد فقط 12 ساعت به ثمین زنگ نزده
برچسب: دومتولد,
نویسنده: سجاد نیکنام
...........
صبح یه روز زمستونی محمد جواد وارد شرکت میشه و اولین کاری که میکنه میره اتاق سینا.
سینا 18 سالشه و پسر خیلی مودب و باهوشیه اون توی سن کمتر از الانش
که بوده خواهرش رو از دست میده.
نرگس خواهر سینا یه روز که داشته از دانشگاه به سمت خونهمیرفت
برچسب: دومتولد,
نویسنده: سجاد نیکنام
..........
عصر شد اما هنوز آفتاب داشت به زمین سرکشی میکرد نورش مثل نورعشقی بود که در دل محمد جواد خود نمایی میکرد.
محمد جوا نمیتونست که با شماره همراه تماس بگیره و به همین جهت تصمیم میگیره که خودشو به تلفن عمومی برسونه و از اونجا با ثمین تماس بگیره.
برچسب: دومتولد,
نویسنده: سجاد نیکنام
برچسب: اولسرگرداني,
نویسنده: سجاد نیکنام
.......
اوایل ماه رمضون محمد جواد ماموریتش تموم شده بود و در تمام طول زمانی که داشت ماموریتش رو به پایان
میرسوند اسم و فکر ثمین حتی یک لحظه از خاطرش کنار نمیرفت.
بعد از رسیدن اولین کاری که کرد به ثمین پیام داد.....
محمد جواد:سلام خوبی ثمین جان؟
ثمین
برچسب: دومتولد,
نویسنده: سجاد نیکنام
برچسب: سرگردانی,
نویسنده: سجاد نیکنام
...محمد جواد دودل بود برای فرستادن پیام برای اون دختر اما دلش رو به دریا زد.محمد جواد:سلام خوبی؟بی صبرانه چند دقیقه منتظر موند تا جواب سلامش رو از دختر بگیره,دختر:سلام ممنون,شما؟محمد جواد:محمد جواد 25 ساله مهندس شبکه و برنامه نویس وب از دپارتمان فنی
برچسب: اولسرگردانی,
نویسنده: سجاد نیکنام
....الان ساعت 5 عصر شد و کار اداری ام داره تموم میشه,محمد جواد برای ثمین پیام میفرسته.
محمد جواد:ثمین؟ثمین؟بله ,ببخشید دیر جواب دادم سرم شلوغ بود نتونستم آنلاین بشممحمد جواد:خواهش میکنم,ثمین؟ثمین؟بلهمحمد جواد:میخوام یه موضوعی رو بهت بگمثمین:بفرماییدم
برچسب: اولسرگردانی,
نویسنده: سجاد نیکنام
... محمد جواد باخوندن پیام ثمین بدنش سرد شد اما یه حس درونی بهش میگفت نیمه گمشده اش رو پیدا کرده اما حکمتشو نمیدونست.
محمد جواد:متاهلی؟واقعا
ثمین:آره
محمد جواد:ببین من واقعا دوست دارم احساس میکنم که سالها میشناسمت برام آشنایی
-:میخوام که بهم فرصت بدی
برچسب: اولسرگردانی,
نویسنده: سجاد نیکنام