عصر شد اما هنوز آفتاب داشت به زمین سرکشی میکرد نورش مثل نورعشقی بود که در دل محمد جواد خود نمایی میکرد.
محمد جوا نمیتونست که با شماره همراه تماس بگیره و به همین جهت تصمیم میگیره که خودشو به تلفن عمومی برسونه و از اونجا با ثمین تماس بگیره.
محمد جواد:سلام خوبی؟
ثمین:سلام شما خوبی؟
محمد جواد:شما کیه؟
- مگه آدم دوستشو شما صدا میکنه
ثمین:
محمد جواد:خودت خوبی؟
ثمین : آره بد نیستم
-محمد؟یه چیزی بگم؟
محمد جواد:جانم بگو
ثمین:صدات خیلی قشنگه
محمد جواد:خواهش میکنم عزیزم
-قابلتو ندارم
ثمین:
-راستی از کجا داری زنگ میزنی؟
محمد جواد:تلفن عمومی
ثمین:چرا از اونجا؟
- مگه خط نداری؟
محمد جواد:نه من نمیتونم
-ممنوعه
ثمین:پس یعنی برات خطر ناکه که داری با من حرف میزنی؟
محمد جواد خیلی دوست داشت که ثمین به این نتیجه برسه با شرایطی که داره بازم داره خطر میکنه و
با ثمین تماس میگیره این یعنی که دوست داشتن و ارزش قائل شدن برای ادعایی که کرده
محمد جواد:مهم نیست فدای سرت
ثمین:من نمیخوام توی خطر باشی
محمد جواد:ثمین من همه چی رو بهت گفتم
-حتی بزرگترین راز زندگیمو
ثمین:میدونم ممنون که من لایق دونستی
محمد جواد:این چه حرفیه خواهش میکنم
- تو لایق بهترینی
ثمین:برات سخت نیست
-داری با من حرف میزنی
-آخه سرپایی
- من معذبم
محمد جواد دل توی دلش نبود باز با اینکه شرایط ثمین رو میدونست میخواست حرف دلش رو بزنه
محمد جواد:نه عزیزم
- من به خاطر تو حاضرم تمام عمرم
- سرپا باشم
-ثمین؟
-یه چیزی توی دلم هست که
- نمیتونم جلوی خودمو بگیرم و نگم
ثمین:چیه بگو خب
محمد جواد:نمیدونم گفتنش درسته یا نه؟
-اما خیلی دوست دارم
-واقعا دوست دارم
ثمین:محمد من نمیفهمم آخه چطور ممکنه؟
-چرا انقدر از من خوشت میاد؟
محمد جواد دلو به دریا میزنه و تهش رو به ثمین میگه
محمد جواد:من ازت خوشم نمیاد
-من دارم عاشقت میشم
- خودمم باور نمیکنم که دارم این حرفو میزنم
-اما حقیقتی هست که نمیتونم
-پنهونش کنم
ثمین:نمیدونم چی بگم؟
محمد جواد:فقط کافیه با دلت قبولش کنی
-باورت نمیشه توی تمام مدتی که مامورت بودم
-همش توی فکرت بودم
- یه لحظه ازم دور نشدی
ثمین:واقعا؟
-آخه چرا؟
محمد جواد:یه عاشق چرا و اما سرش نمیشه
- دله دیگه پیشت گیر کرده
-من صادقانه اومدم جلو و بهت گفتم
ثمین:چی بگم آخه؟
محمد جواد:من شک ندارم یه روز
-توام این حرفو بهم میزنی
ثمین:محمد تو شرایط منو میدونی
-من بخوامم نمیتونم
محمد جواد:میدونم عزیزم
- من تمام شرایط و سختی هاتو میدونم
- اما بهت نمیگفتم دق میکردم
-خیلی برام با ارزشی
- میدونم که یه روز باورم میکنی
ثمین:آخه چجوری میشه یه نفر اینجوری
-برای کسی مهم باشه
- اونم من با این شرایطم
محمد جواد:ثمین من بهت حق میدم
-اما یه سوال دارم؟
-من توی این مدتی که باهات بودم
- آیا تقاضای غیر معقولی کردم؟
ثمین:نه و همین دلیل باعث شده که الان باهات حرف بزنم
- و برام عجیب باشه
- من جواب هرکسی رو میدادم
- درخواستایی داشتن که برام منطقی نبود
- وهمین کنجکاوم کرد که بیشتر بشناسمت
محمد جواد:ثمین نمیدونم چوری بگم
- انقدر دوست دارم که نگو
- اگه حتی الانم جلوم بودی
-حتی بهت دستم نمیزدم
- فقط نگاهت میکردم
- تا دلم آروم بگیره
ثمین که از بیان این حرفها متعجب بود و با اینکه نمیخواست محمد جواد بره گفت :
ثمین:تو روزه ای؟
محمد جواد متوجه منظور ثمین شد که بحث رو عوض کرد و به این نتیجه رسیده بود که ثمین هنوز به ثبات فکری
برای باور ادعای محمد جواد نداره و به زمان نیاز داره برای هضم این ادعا.
محمد جواد:آره عزیزم اگه خدا قبول کنه
ثمین:قبول باشه
-نزدیک اذانه
- باید افطار کنی
محمد جواد:باشه عزیزم من میرم
- خیلی خوشحال شدم صداتو شنیدم
ثمین:منم خیلیییی
- مواظب خودت باش
-قبول باشه
محمد جواد:چشم حتما توام همینطور
ثمین:خدا نگهدار
محمد جواد:خدا نگهدارت عزیزم
این مکالمه برای هردو جذابیت داشت برای هرکسی به صورت مجزا
ثمین حسی درونش بود که میدونست
میتونه به محمد جواد اعتما کنه و محمد جواد هم در این فکر بود
که ثمین برای ادعاهاش چه تصمیمی میگیره؟
هردو اون شب رو با فکر کردن به این موضوعات و ادعا ها سر کردند
تا فردای اون روز و تصمیم محمد جواد برای
تماس با ثمین
محمد جواد فرداش بازم خواست که با ثمین ارتباط برقرار کنه.
کارش که تموم شد خودشو به تلفن عمومی میرسونه و با ثمین تماس میگیره..........
لطفا نظرتونو بگید....


ما را در سایت خان اول(سرگردانی) بخش دهم (آخر) دنبال میکنید
برچسب: دومتولد, نویسنده: بازدید: 59