خان دوم(تولد عشق)بخش چهارم:

خرید بک لینک
...........

صبح یه روز زمستونی محمد جواد وارد شرکت میشه و اولین کاری که میکنه میره اتاق سینا.

سینا 18 سالشه و پسر خیلی مودب و باهوشیه اون توی سن کمتر از الانش

که بوده خواهرش رو از دست میده.

نرگس خواهر سینا یه روز که داشته از دانشگاه به سمت خونهمیرفته

توی راه سوار ماشین میشه تا اونو به

خونه برسونن.اما وسط راه راننده از مسیر اصلی نمیره

و نرگس رو میبره به جایی که خودش میخواد.

راننده نرگس رو از ماشین میاره بیرون و متاسفانه

به نرگس 22 ساله تجاوز میکنه و شدید کتکش میزنه

و با بی رحمانگی اونو میکشه.

سینا وقتی کم سن و سال بوده پدرش رو از دست میده.

اون در حال حاضر با مادرش زندگی میکنه.

سینا همیشه توی ذهنش به فکر انتقام بود و برای همین تصمیم گرفت

که به این شرکت برای رسیدن به اهدافش قدم برداره.

سینا توی شرکت بعنوان کارمند محمد جواد مشغول به کاره.

محمد جواد:سلام صبح بخیر

سینا از پشت میز با احترام بلند میشه

سینا:سلام قربان صبح شما هم بخیر

محمد جواد:راحت باش

-کارت تموم شد بیا اتاق من باهات کار دارم

سینا:چشم قربان

سینا بعد از اتمام کارش خودشو به اتاق محمد جواد میرسونه

سینا:با من امری بود قربان؟

محمد جواد:میخوام در مورد یه موضوعی باهات صحبت کنم

سینا: من در خدمتم

محمد جواد:من نیاز به یه شماره دارم

-که به نام خودم نباشه

-تو میتونی این کارو برام بکنی؟

سینا:بله مشکلی ندارم اما

-جسارتا میتونم یه سوال بپرسم؟

-چجور شماره ای نیاز دارید؟

محمد جواد:یه خط معمولی برای ارتباط با بیرون

سینا :چشم قربان.کی نیاز دارید؟

محمد جواد:توی اولین فرصت اینکارو برام انجام بده

سینا:چشم فردا اقدام میکنم

محمد جواد:ممنون میتونید به کارتون برسید

سینا:با اجازه

محمد جواد بعد از کارش خودشو به تلفن عمومی میرسونه که این خبر رو به ثمین بده

محمد جواد:سلام عزیزم خوبی؟

ثمین:سلام من خوبم

-تو خوبی؟

محمد جواد:چیکارا میکنی؟

ثمین:هیچی بابا دارم خونه رو تمیز میکنم

محمد جواد:به خودت فشار نیار

-کم کم انجام بده

ثمین:باشه تو چه خبر؟

محمد جواد:میخوام یه خبری بهت بدم

ثمین:چی؟

محمد جواد:فردا قرار خط به دستم برسه

-دیگه راحت میتونم باهات صحبت کنم

ثمین:عععع چه خوب

-ممنونم

محمد جواد:خواهش میکنم کاری نکردم

-خط رو گرفتم با اون باهات تماس میگیرم

ثمین:یعنی الان نمیتونی حرف بزنی؟

محمد جواد:چرا عزیزم

-خواستم بهت خبر بدم که دیگه نگران نباشی

ثمین:ممنون لطف کردی

-امروزم روزه ای؟

محمد جواد:اگه خدا قبول کنه

-آخ

ثمین:چی شد؟

محمد جواد:هیچی نور خورشید

افتاد توی چشمم

ثمین:الان کجایی مگه؟

محمد جواد:تلفن عمومی زیر آفتاب

ثمین با خودش میگفت چرا یکی انقدر دوسم داره؟

خب خیلی براش با ارزش بود که یکی با زبون روزه زیر آفتاب به هر دری میزنه که با اون ار تباط بذاره

ادامه این رابطه خیلی براش جذاب بود که بدونه واقعا هدف محمد جواد چیه؟

ثمین:معذرت میخوام

-بخدا من اینجوری راضی نیستم

محمد جواد:این چه حرفیه؟

-من خودم اینجوری دوست دارم

-تو نگران نباش من راحتم

ثمین:

محمد جواد همش دنبال موقعیت بود که حرفش رو به ثمین بگه

محمد جواد:ثمین؟

-تو خیلی برای من مهمی

- برای اینکه یه لحظه بتونم باهات حرف بزنم

-هرکاری میکنم

-من حسی که به تو دارم خیلی برای

- خودمم عجیبه

-اما دوستش دارم

شاید الان درکش نکنی

-اما یه روز خودت با زبون خودت

- اون حس رو میگی

ثمین:نمیدونم محمد برام عجیبه و با ارزش

- اما به زمان نیاز دارم

محمد جواد:درسته حق با توئه عزیزم

در این مورد مدت ها با هم حرف میزنن و از احساساتشون میگن

ثمین:محمد دیگه نزدیکه اذانه

-هرچند دوست دارم بازم باهات حرف بزنم

-اما توام برو باید افظار کنی

محمد جواد: باشه عزیزم مراقب خودت باش

-فردا بهت زنگ میزنم

ثمین : باشه توام همین طور

- خیلی زیر آفتاب بودی

-اولا منو ببخش دوما خیلی به خودت برس

محمد جواد با این حرف در پوست خودش نمیگنجید خیلی براش با ارزش بود که کسی رو که دوست داره براش

اهمیت و ارزش داره

محمد جواد:حتما عزیزم تو نگران نباش

-من نمیذازم بهم بد بگذره

-خدا نگهدار

ثمین:ممنون خدا حافظ

فردای اون روز محمد جواد میره شرکت.وارد اتاق سینا میشه.........

لطفا نظرتونو بگید


خان اول(سرگردانی) بخش دهم (آخر)...

ما را در سایت خان اول(سرگردانی) بخش دهم (آخر) دنبال می‌کنید

برچسب: دومتولد, نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: سه شنبه 23 آبان 1396 ساعت: 21:02

صفحه بندی