خان اول(سرگردانی) بخش دهم (آخر)

خرید بک لینک
.........

محمد جواد:دلیل اینکه مطرح کردم شغلمو این بود که

-بدونی من باهات صادقم

-تو اولین کسی هستی که در جریانه

-و دلیل بعدیش اینکه میخوام بدونی

-من یه مدت نیستم باید برم جایی

ثمین:ای خدااااااا

-کجا میخوای بری؟

محمد جواد:یه ماموریت دارم که باید برم

-برام دعا کن

ثمین:چه ماموریتی؟

محمد جواد:گفتم که من کارم هک کردنه

-باید برم یه ماموریت برای انجام یه کار مهم

ثمین:کجا هست ماموریتت؟

محمد جواد:باید برم سوریه

ثمین:اونجا که جنگه

محمد جواد:برای همین ماموریت دارم که برم

-اما فعلا هستم نگران نباش

- خواستم برم خبرت میکنم

ثمین:نمیشه نری؟

محمد جواد:نه عزیزم مجبورم

- دست خودم نیست

-بهم دستور میدن

ثمین نمیدونست که داره توی چه راهی قدم میذاره , اما براش جالب بود بدونه آخر این ماجرا چی میشه

محمد جواد:ثمین؟من خیلی باهات احساس راحتی میکنم

-تو تنها کسی هستی که از رازم خبر داری

-بهت اعتماد کردم

-اگر لو برم برام درد سر میشه

ثمین:باشه خیالت راحت حواسم هست

محمد جواد:ممنون عزیزم

ثمین:من حالم خوب نیست

محمد جواد:چرا عزیزم

-گفتم که غصه نخور درست میشه و من برمیگردم

ثمین:حالم خوب نیست به خاطر ماموریت تو و

-اینکه دیشب با همسرم بحث کردم

محمد جواد:چرا چی میگفت مگه؟

-سرچی بحث کردید؟

ثمین:همش داره بد قلقی میکنه

-خدا شاهده من براش کم نذاشتم

-اما اینجا برام مثل زندون شده

محمد جواد خیلی ناراحت بود از اینکه ثمین به این روز افتاده چون انتخاب محمد جواد بود

و خیلی براش ارزش قائل بود که حتی بزرگترین راز زندگیشو گفته بود.

اما میخواست یه چیزی رو مطرح کنه نمیدونست که چجوری داره اینو مطرح میکنه

عقل بود؟دل بود؟چی بود......؟

محمد جواد:ثمین؟چرا داری به این زندگی ادامه میدی؟

-چرا داری خودتو عذاب میدی؟

-چرا با کسی هستی که برات ارزش قائل نیست

- و باعث عذابته؟

ثمین:نمیدونم باید چیکار کنم

- چند بار قبل از تو بحث طلاقو پیش خودش و

-خوانواده ام پیش کشیدم

-خوانواده ام شدید مخالفن

محمد جواد:چرا مگه براشون مهم نیست دخترشون داره عذاب میکشه؟

ثمین:افکار قدیمی دیگه

-میگن که آبرومون میره

-آخه من یه اتفاق تلخ توی زندگیم داشتم

محمد جواد:چه اتفاقی؟

ثمین:بماند!

محمد جواد:منو لایق نمیدونی که بگی؟

ثمین:چون نمیخوام بهش فکر کنم

محمد جواد:من بزرگترین راز زندگیمو بهت گفتم

- توام توی خدت نریز

- منو لایق بدون و برام بگو

-خودتو خالی کن

ثمین:محمد؟

محمد جواد:جاانم؟

ثمین:من یه پسر عمه دارم

-که خواستگارم بود

-البته سنم کم بود

محمد جواد:خب؟

ثمین:خیلی اصرار داشت برای ازدواج

-اما من تمایلی نداشتم

-خوانواده ام اصرا میکردن که اینکارو انجام بدم

-خلاصه بعد از کلی دعوا و جنجال مارو عقد کردن

- من شدید ازش چندشم میشد

-اما نمیتونستم جلوی خوانواده ام وایسم

محمد جواد به فکر فرو رفت که چرا بعضی خوانواده ها چنین رفتاری رو از خودشون بروز میدن؟مگه کسی رو که

بزرگ کردن و براش وقت گذاشتن براشون مهم نیست؟

محمد جواد:الهی بمیرم عزیزم خب؟

ثمین:بعد از مدتی که عقد بودیم از رفتاراش و اخلاقش خوشم نیودمد

- با خوانوده ام مطرح کردم که من نمیتونم با این زندگی کنم

محمد جواد:قبول کردن؟

ثمین:نه

-اما اون مرتیکه خیلی میخواست با من باشه

-یه روز که رفته بودم خونشون

-نشسته بودم دیدم برام آبمیوه آورد

- اون خیلی هیز بود

-هی خودشو میچسبوند بهم

-منم خوردم آبمیوه رو

-و حس کردم سرم داره گیج میره

- به خودم که اومدم دیدم......

-زندگیمو حیثتمو شرفمو ازم گرفته.

محمد جواد:

-چقدر یه آدم میتونه پست باشه

-به خوانواده ات گفتی؟

ثمین:آره اما چه فایده؟

محمد جواد:بمیرم برات که اینقدر عذاب کشیدی

ثمین:خدانکنه

-اونایی باید بمیرن که اینکارو با من کردن

-و باعث اینکار شدن

-من هیچ وقت ازشون نمیگذرم

-واگذارشون کردم به خدا

- خودش حقمو میگیره

-اینو گفتم بدونی که خوانواده ام میگن

-که اگر دو باره جدا بشی کسی با دختری که دوبار جدا شده

-زندگی نمیکنه و آبروی ما زیر سوال میره

-این اعتقادشونه

محمد جواد:خب الان با همسرت که ازدواج کردی

میدونست؟

ثمین:آره میدونست خودم براش گفتم

-این یه اتفاق ناخواسته بود

-و من مقصر نبودم

-اما با این شرایط منو پذیرفت

محمد جواد:ثمین؟الهی بمیرم

-خیلی حالم بد شد

-متاسفم برای این اتفاقات

ثمین:مهم نیست عیب نداره

- خدا بزرگه

محمد جواد:ثمین جان عزیزم من باید برم

-برام دعا کن به زودی بیام پیشت

ثمین:بیا ماجرای توام از یه طرف

- من چرا اینقدر بد بختم؟

-بخدا میخوام زنده نباشم

محمد جواد:این چه حرفیه عزیزم خدا بهت سلامتی بده

ثمین به علت اتفاقاتی که توی زندگیش افتاده بود خیلی از زندگی مایوس شده بود و نمیخواست که دیگه به کسی اعتماد کنه

اما حسش میگفت محمد جواد با بقیه فرق داره و میتونه بهش اعتماد کنه چون رفتاراش خیلی بالا تر از کسایی بود که میشناخت و تجربه کرده بود.

ثمین:مواظب خودت باش

-اومدی زود بهم خبر بده

-نگرانت میشم

محمد جواد:الهی قربونت برم عزیزم

-چشم حتما

-خیالت راحت

-فعلا عزیزم

ثمین:خدا حافظ

محمد جواد برای ماموریتی که بهش دستور داده شده بود مجبور شد که بره و ماموریتش رو به پایان برسونه

اون میره و تمام مدتی که توی ماموریت هست نمتونه از فکر ثمین بیاد بیرون چون حس میکنه داره یه رگ و ریشه هایی از عشق درونش بسته میشه,و تصمیم داشت که زمانی که برگشت این رو با ثمین مطرح کنه.........

پایان خان اول.........

لطفا نطرتونو بگید

خان اول(سرگردانی) بخش دهم (آخر)...

ما را در سایت خان اول(سرگردانی) بخش دهم (آخر) دنبال می‌کنید

برچسب: اولسرگردانی, نویسنده: بازدید: 54 تاريخ: شنبه 13 آبان 1396 ساعت: 13:36

صفحه بندی