ثمین:سلام محمد جواد؟
بازم خبری نمیشه.
ثمین:کجایی تو؟
-:اینجوری میخواستی حمایتم کنی و
-:پشتم باشی
چند ساعت میگذره و هنوزم از محمد جواد خبری نیست
ثمین:نگرانت شدم
-:کجایی پس؟
ثمین با خودش فکر میگه شاید اینم مثل بقیه که میان و یه سری حرفا میگن و میرن.
چرا ثمین اصرار داره با محمد جواد ارتباط بر قرا کنه؟
شاید احساس تنهایی میکنه؟
شاید انقدر توی دنیای مجازی کسانی بودن که باعث آزارش شدن که فکر میکنه اون میتونه بهترین گزینه برای
رفع تنهاییش باشه اما نه بیشتر.
چرا ثمین با اینکه تشکیل زندگی داده بازم حس میکنه تنهاست؟
چی باعث میشه که جواب یه غریبه رو بده؟
چی باعث میشه که به حمایت نیاز داشته باشه؟
بعد از اون روز که ثمین پیامش بی جواب میمونه
دوهفته میگذره و خبری از محمد جواد نمیشه
تا یکی از روزهای سرد بهمن پیامی به ثمین میرسه...
محمد جواد:سلام خوبی؟
ثمین با اینکه خیلی از دستش عصبانیه و دوست نداره جوابش رو بده..
ثمین:

-:سریع برام بگو کجا بودی توی این مدت
-:باید قانعم کنی
-:وگرنه دیگه جوابتو نمیدم
محمد جواد که ثمین رو قلبا دوست داشت و طبق قراری که داشتن باید مثل دو تا دوست رفتار میکردن
اما این واکنش تند ثمین باعث شد که خوشحال بشه که ثمین نگرانش بوده و این برای محمد جواد یعنی قدمی برای پیروزی و رسیدن به کسی که براش با ارزش بود
اصلا تصور نمیکرد که با همچین واکنشی روبرو بشه و اصلا به روش نمیاره که چقدر خوشحاله
محمد جواد:چی شده ثمین جان؟
-:چرا عصبانی شدی!
ثمین:کجااااااااا بودی؟
-:چرا جوابمو نمیدادی؟
محمد جواد:عزیزم معذرت میخوام اگه منتظر موندی
-:یه مدت درگیره کاری بودم
-:خیلی مهم بود
ثمین:نمیتونستی جواب منو بدی؟
-:نمیتونستی یه خبر بدی که من کار دارم؟
-:این بهتر بود تا اینکه آدم حساب نکنی
محمد جواد:این چه حرفیه تو دوست منی
-:خیلی برام ارزش داری
ثمین:کاملامعلومه 
محمد جواد:راستش بیمارستان بودم
ثمین:چرا چی شده؟
محمد جواد:به خاطر مادرم
-:تصادف کرده و پاش شکسته
ثمین:تو که گفتی با مادرت رابطه نداری و
-:ولت کرده؟
محمد جواد:خب آره اما منم آدمم
نمیتونستم توی این وضع تهاش بذارم
-:اون به من بد کرد
-:من مثل اون نیستم
ثمین:شوهرش گذاشت بری پیشش؟
محمد جواد:غلط کرده مرتیکه من حق دارم مادرمو ببینم
-:موقع هایی که اون نبود میرفتم
ثمین:الان چطوره؟
-:خوبه؟
محمد جواد:بد نیست خدارو شکر
-:پاهاش توی گچه
-:باید یه مدت بمونه تا جوش بخوره.
ثمین:میتونم یه سوال بپرسم؟
محمد جواد فکر میکرد الان میگه من خیلی به حرفی که زدی فکر کردم و میخوام بهت فرصت بدم
چون توی این مدت که نبودی حس میکردم که بهت نیاز دارم.
محمد جواد:آره عزیزم بپرس؟
ثمین:چرا مادرت ولت کرد؟
اما زهی خیال باطل انگار خیلی خوش خیال بود!
محمد جواد:من پدرم یه افسر چریک بود و توی
-:کردستان خدمت میکرد
-:زمان جنگ اعزامش میکنن برای عملیات که توی اون عملیات
-:عامل شیمیایی میزنن و باعث میشه که پدرم شیمیایی بشه
ثمین:آخی عزیزم متاسفم خدا رحمتشون کنه
محمد جواد:ممنون ثمین جان
ثمین:خب؟
محمد جواد خیلی به پدرش علاقه داشت اون توی سن کم پدرشو در اثر سرطان از دست میده و مادرش هم بعد از سال پدرش میره سوی زندگی خودش و ازدواج میکنه.
و این میشه اولین تجربه دلشکستگی محمد جواد.
محمد جواد:هیچی دیگه پدرم که شیمیایی میشه
-:همون باعث میشه که بدنش ضعیف بشه و بیماری سرطان بگیره
-:دوسال بعد هم فوت میکنه.
-:مادرمم ازدواج میکنه
ثمین:خدا بیامرزه پدرتو
-:چرا مادرت تورو با خودش نبرد؟
محمد جواد:اون شوهره بیشعورش نذاشت
-:درضمن منم غیرتم قبول نمیکنه که ببینم
-:مادرم با کسی غیر از پدرم زیر یه سقف باشه
ثمین:سخته میدونم
-:خدا صبرت بده اما غصه نخور
-:خدا رو شکر که الان سالمی و روی پای خودت
-:وایسادی ,ماشالله واسه خودتم مهندسی شدی
محمد جواد از بیان این خاطرات واقعا ناراحت شده بود چون یاد پدرش زنده شده بود و نمیتونست اونو بغل بگیره نمیتونست دستاشو لمس کنه و توی بغلش برای تنهایی و بی کسیش گریه کنه.و یاد تلخ مادری که نمیدونم میشه اسمشو گذاشت مادر رو براش زنده کرده بود.
محمد جواد:ممنون عزیزم خدا پدر مادر تو برات نگهه داره واقعا نعمتن.
ثمین:آره من خیلی دوستشون دارم
محمد جواد سریع بحث و عوض میکنه تا خاطراتش دوباره زنده نشه چون اصلا از گذشته خاطره خوشی نداشته.
محمد جواد:خب پس نگرانم شده بودی؟
ثمین با شرایطی که داشت نمیخواست کسی رو امیدوار کنه هرچند از زندگیش و همسرش راضی نبود
ثمین:نه بابا فقط برام سوال بود
-:که این همه شوق و ذوق داشتی
-:یه دفعه چی شد؟
-:دروغ نگم,گفتم شاید توام مثل بقیه که
-:میان چرت و پرت میگن و میرن باشی
محمد جواد:پس خدارو شکر روسفید شدم
محمد جواد با خودش میگه حالا که من درد دلمو بهش گفتم شاید اونم راقب بشه که برام درد و دل کنه.
محمد جواد:ثمین؟
-:تو گفتی ما دوستیم درسته؟
ثمین:آره چطور؟
محمد جواد:پس دو تا دوست میتونن به حرف دل هم گوش بدن
-:من برات از زندگیم گفتم
-:اما از زندگی تو چیزی نمیدونم
-:اگه دلت راضیه بهم بگو
-:با کمال میل میشنوم
-:یه دوست باید غمخوار دوستش باشه
ثمین:درسته اما......
لطفا نظرتونو حتما بگید.

ما را در سایت خان اول(سرگردانی) بخش دهم (آخر) دنبال میکنید
برچسب: اولسرگردانی, نویسنده: بازدید: 69